سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
   RSS  Atom  خانه |   شناسنامه |   پست الکترونیک |  پارسی بلاگ
اوقات شرعی

آدم آباد _ ادم آباد _ عدم آباد

من درختم...! (یکشنبه 87/12/4 ساعت 10:19 عصر)

پس از این که خواستم سرویس دهنده پیشین رو ترک کنم و دیگر در نشانی پیشینم www.mnikzad.blogfa.com ننویسم، پی سرویس دهنده ای رو گرفتم که بهترین ابزارها رو داشته باشد. اینجا اما، نه تنها به این خواسته نرسیدم که به دشواری های دیگری هم در کاربری برخوردم.

پی سرویس دهنده دیگری رفتم و تارنمایی آزمایشی باز کردم. به خواندنم بیایید:

http://hoodam.persianblog.ir/

 



  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده: محمد نیک زاد

  • نظرات دیگران ( )

  • برگی از نوشته ی امروزم! (دوشنبه 87/11/28 ساعت 1:17 عصر)

     

    با خودم می گفتم: «چگونه می شودم که می خواهم پاک بودن را و شدن را، نور را؛ اما گاه و بی گاه روزگار و جهان پیرامون عفونت و تیره گی را به سراغم می فرستند؟ من که آن ها را نخواستم. پس چرا و از کجا ...؟

    ...

    رفتم توی کلبه، بوی نم و نا می آمد. دستهای خورشید اما بر سر اسباب کلبه یود. سوراخ های ریز سقف مهمانشان کرده بودند. آرام تر شده بودم. احساس نیرومندی گذشته را داشتم. با خودم گفتم:

    شب سختی باید باشد.

    جایی که به نور روزنه دارد،

    از سیلاب در امان نیست.

     

    ظهر بیست و هشتم بهمن 87 

     

     

    کلبه چوبی

  • کلمات کلیدی : نور، عفونت، تیره گی، کلبه چوبی، سیلاب
  • نویسنده: محمد نیک زاد

  • نظرات دیگران ( )

  • سالگرد فروغ (جمعه 87/11/25 ساعت 9:17 صبح)

    دیروز برای سالگرد فروغ رفتم ظهیرالدوله. یادداشت هایی روی گوشی موبایلم نوشتم تا برای نوشتن اینجا فراموشیم نابودشان نکند. دیشب اما دیدم که تمرکز برای نوشتن ندارم. ذهنم شدید روی موضوعی درگیر شده بود. امروز صبح هم که بیدار شدم، خیلی تند دست به قلم شدم و کمی هم نوشتم اما دیدم که نه! هنوز از حال دیروز و دیشب رها نشدم و نوشتنم چنگی به دلم نمی زند.

    اما از جایی که نوشتن درباره فروغ برایم خیلی مهم بود، گفتم اینجا برایتان بنویسم که اگر نوشته ی پارسالم در وبلاگ پیشین را نخواندید به بایگانی اسفند ماه وبلاگ پیشینم  http://mnikzad.blogfa.com/8612.aspx  بروید و نوشته ای با سرخط «سالگرد فروغ» را بخوانید. البته این چند مورد را به آن افزوده کنید:

    - کسانی که روشن نبود که اند و از کجا؟ امسال دکان نویی باز کرده بودند و ورودیه هزار تومانی می گرفتند که البته از برخی چون ما نتوانستند!

    - امسال خانم های بیشتری با آقایان دست می دادند!

    - سیگاری ها و پیپی ها (پیپ کش ها) بیشتر شده بودند.

    - سه نفر آقا، آواز هم خواندند.

    - هنوز دسته ای تازه وارد شاعر نشناس رو سنگ ایرج میرزا می نشینند!

    شاد و خوشبخت باشید.

     

    سالگرد فروغ فرخزاد

     

    امروز 30بهمن است و من امروز فهمیدم که خیلی از خواننده ها با تمام مهری که به نوشته های کوچک این کوچک نشان می دهند اما حوصله ندارند که به نوشته ی پارسال در تارنمای پیشین بروند. بهتر دیدم که من نوشته را به اینجا بیاورم! می دانم که اما اشتباه از من بود. چرا که باید نوشته ای دیگر می نوشتم اما گفتم که، خواستم اما نشد...

     

    سالگرد فروغ

    ظهیرالدوله، بیست و چهارم بهمن. بهد ازظهر یک روز خسته ی زمستانی. اینجا آمدم برای سالگرد فروغ و البته دیدار دوست و دوستانی که شاید بیایند و شاید نه!

    امسال اینجا خیلی با سال های قبل فرق می کند. انگار فقط چند نفر اینجا خاک شده اند. چند قبر تنها و تنها چند قبر. پس کو؟! قبرهای دیگر کو؟ نام های دیگر؟ سنگ های... آن قدر زمستان است که برف پیکر خویش را بر تمامشان گسترده است. دیگر این قبرها و ما زمستان را باور کرده ایم. ایمان آورده ایم. انگار هیچ وقت نبوده اند. انگار یکی در حیات خانه اش کلکسیون قبر شاعر جمع کرده است.

    بهار، ایرج... و فروغ... و باز هم فروغ...

    اینجا که به ستونش تکیه زده ام و می نویسم، سخت است دیدن جماعت جمع شده بر گرد گور فروغ... آنهایی که بعضی شان آمده اند شاید شاعری معروف بیاید و عکس و امضا و... بعضی هم دور آن خانم که کارت ویزیتش را جایزه می دهد جمع شده اند تا هی شعر بخوانند و پانسمان بینی عمل شده و دیده شدن و...

    اینجا چند پله بالاتر از قبرهای دیگر، کنار قبر ساده و قاب شده ی بهار شعر ایستاده ام و به این فکر می کنم که اگر برای همه این طور پیش برود شاید دیر یا زود نام های دیگر را فراموش کنیم. شاعران دیگر... شعرهای نخوانده شان... حرف هاشان...

    به این که شاید باید همه عاشق باشند. یا نه همه از عشق بگویند. این طور خوب است! همه این طور دوست دارند. همه پی عشق اند... پی عاشقی... عشق... این واژه های چرکمال شده  و عفونت زده ی این روزهای فراموشی و تاریکی...

    اما آیا چقدر از ما به حقیقت عشق می اندیشیم؟ راستی! اگر سراغمان بیاید پشت دیوارمان نمی ماند؟ نمی رود؟! شاید هم رفته باشد؟!...

    گوشه ی پله ی اول پسری نشسته، سیگار می کشد و برای دو خانم که روبرویش ایستاده اند رل روشنفکری اجرا می کند. یکی هم آمد و سراغ گور اخوان ثالث را گرفت! حیف که راه دور است! باید تا توس فردوسی برود! یکی هم معلوم نیست برای کجا؟ چند عکس از این پوزیشن من گرفت!حالا سخت تر شد. دو دختر و یک پسر دیگر هم آمده اند و در باب جدایی یکی شان و دوست پسرش می گویند که سه ماه باهم بوده اند و دختر می گوید که اصلا برایش مهم نیست. ها...! یکی شان دارد نوشتنم را مسخره می کند و با لحن کاتبان می گوید: در بهمن ماه یکهزار و... یعنی که نوشتنم برایش مسخره است... مثل دوست پسرش... یا بدتر از آن!... به این فکر می کنم که او هم پی عشق است؟!... یا پی احترام عاشقی فروغ اینجا آمده؟!...

    شعرهایی که جماعت دور گور فروغ نمی خوانند در ذهنم مرور می شود:

    چرا توقف کنم، چرا؟

    پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند

    ...

    چه می تواند باشد مرداب

    ...

    من از سلاله ی درختانم

    تنفس هوای مانده ملولم می کند

    پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم

    نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن

    به اصل روشن خورشید

    و ریختن به شعور نور

    ...

    در سرزمین قدکوتاهان

    معیارهای سنجش

    همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

    چرا توقف کنم؟

    من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم

     و کار تدوین نظامنامه ی قلبم

    کار حکومت محلی کوران نیست

    ...

    مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است

    تبار خونی گل ها، می دانید؟

     

    و آنجا که گفته:

    من از زمانی

    که قلب خود را گم کرده است می ترسم

    من از تصور بیهودگی این همه دست

    و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم.

    ...

    رفتیم تا سال دیگر

    به امید چراغ و دریچه!



  • کلمات کلیدی : سالگرد فروغ فرخزاد، ظهیرالدوله
  • نویسنده: محمد نیک زاد

  • نظرات دیگران ( )

  • یادم تو را فراموش (سه شنبه 87/11/15 ساعت 10:17 عصر)

     

    اول که دیدمش احساس کردم یک کلم بروکلی روی سرش گذاشته. بر خلاف قوانین رایج حکومت، سربزهنه آمده بود توی کوچه و با همسایه ش صحبت می کرد. عجیب بود برام ؛ کسی هست که فکر می کند با آن رنگ مو و آن هم با آن موهای کوتاه، زیبا می شود. بیچاره شوهرش... بیچاره پروفسور حسابی. خوش به حالش که مرد و دیگر مجبور به دیدن چنین همسایه هایی نیست.

    خیلی این خیابان باریک را دوست دارم. چند متر جلوتر از آن «کلم بروکلی به سر» خانه ی پروفسور حسابی است. ماشین از کنار خانه ی پروفسور گذشت و از دو سه خیابان باریک زیبای دیگر هم. رسیدیم به خیابان زیبای ولیعصر و سرپل تجریش و... ابتدای نیاوران پیاده بودم که خانمی هم سن و سال همان «کلم بروکلی به سر» نزدیک آمد و به آذری چیزهایی گفت و اسکناس های مچاله توی دستش را نشانم داد. شرمنده شدم از این همه بدشانسی خانم. از این که چقدر امکان دارد در تهران جلوی کسی را بگیری و ترک یا آذری نباشد؟! از آقایی پرسیدم:

    «ببخشید آقا. شما ترک هستید؟!»

    آقا هم انگار که بهش برخورده باشد و انگار که تمام جوک های ترکی عالم را در ذهنش مرور کرده باشد و بعد به افتخار همه ستارخان و باقرخان ها و هشترودی ها شان سرش را بالا گرفت و گفت:

    «بله! چطور؟!»

    گفتم :«گویا این خانم از آدربایجان شوروی! هستن. میشه ببینید چی میگن؟!»

    خانم حرف ها رو برای آقا ترکه تکرار کردند و ایشان هم با فیگور دیلماجی باسوادتر از چلنگر و انگار نه انگار که زبان مادریش را ترجمه می کند، همانطور سر برافراشته گفت:

    «پول ایرانی برای تاکسی میخواد»

    گفتم: «بفرمایید به بانک رویرو برن و بپرسن نزدیک ترین شعبه ارزی شون کجاست؟ تا اونجا برن و پولشون رو چنج کنن»

    بعید به نظر می رسید چلنگر ترکه «چنج» رو فهمیده باشد اما انگار از ترکیب جمله فهمید که چه معنایی دارد. جون برای خانم ترجمه ش کرد. او به حقیقت سبب سرافرازی ترک هاست و دلیلی برای رد جوک های رایج. خانم هم با نگاه کسانی که آب طلب کرده و چاه نشانشان داده اند نگاهم کرد و رفت.

    رفت سمت بانک و من با خودم فکر می کردم این رسم مهمون نوازی نیود. کاش اندازه کرایه تاکسی مهمونش می کردم. رفتم پی ش و توی بانک بهش رسیدم. داشت به واسطه یک بانو چلنگر با همکارم توی بانک صحبت می کرد. به همکارم که سلام کردم خانم سر برگرداند و انگار که به عشق جوانیش رسیده باشد نگاهم کرد. از همکارم پرسیدم:

    «کاری میشه براشون کرد؟!»

    «صرافی نزدیک هست. بذار تلفن کنم بپرسم.»

    تماس گرفت بعد از چند جمله ای خداحافظی کرد و رو به ما گفت:

    «میگه ما پول آذربایجان چنج نمی کنیم و آدرس جایی رو حوالی استانبول داد.»

    از بانو چلنگر خواستم ازشان بپرسند پولی غیر پول میهنی شان دارند؟ ترجمه ی پاسخ خانم را که شنیدم بد بهم ریختم... کیفش را دزدیده بودند. به اصرار فراوان چند هزاری پول رایج پس از دهه ی فجر 57 به مهمان دادم و از بانو چلنگر و همکارم تشکر کردم و با سری بادکرده از شرم دزدی یک هم میهن به سمت میدان تجریش که پس از دهه ی فجر 57 قدس می خوانندش راهی شدم.

     

    کمی پایین تر از میدان، باز جلوی فروشگاه عروسک به زمین پرچ شدم. مثل دیروز. ویترینی پر از عروسک های قرمز... دیروز کمی طول کشید تا یادم بیاید که «ولنتاین دی» نزدیک است و این رنگ قرمز برای عقشولان ها ست. از آن جا به بعد هرچه در خیابان می رفتم حواسم می رفت روی کفتران عاشقی که در خیابان، دست در دست هم و جیک جیک کنان می رفتند.

    به این فکر می کردم که گاهی متهم به عاشقی و از عشق گفتن و نوشتن می شوم و گاهی به بی عشقی! به این فکر می کردم که هردو دسته ی این انگشت های اشاره، خودشان تا به حال عاشق شده اند یا نه؟ به این فکر می کردم که اصلا عشق چیست؟ این که چرا عشق که می شنوند همه، یاد دختر و پسر می افتند؟ به عشق اولم فکر می کردم: ایران. به دومی: مادر. سومی: ستایش، طهورا و مطهره.

    نمی دانم چرا اما به این فکر بودم که اگر کسی بود که به بهانه ی «ولنتاین دی» برایم عروسک قرمز و شکلات و قلب قرمز بیاورد چه حالی پیدا می کردم؟! گاهی وقت ها مثل همه بودن را خیلی دوست دارم. یک جور احساس خوشبختی مصنوعی مسخره ی بی خیالی بسیار زیبایی بهم می دهد، که گاهی به شکل های گوناگون و به عمد تجربه اش کرده ام.

    شاید اگر کسی بود برایم مثل دیگران، دیگر «کلم بروکلی به سر» برایم مسخره نبود. شاید اگر من هم با کسی راه می رفتم و جیک جیک می کردم، دیگر ترانه های دوزاری بمیرم برات که به عاشقانه معروفند برایم زیبا بود و دلنشین. کسی چه می داند شاید زمزمه شان هم می کردم. شاید هم نه... شاید مثل خیلی از هوارزن های امروزی که فکر می کنند خواننده اند من هم تریپ ناله و نفرین می گرفتم و این دست، به اصطلاح ترانه ها را دوست می داشتم و یک آنتی دختر می شدم.

     

    هوای شمیران خیلی دونفره بود. به خودم هی زدم:

    «دردم نهفته به ز طبیبان مدعی»

    راه خودم را کشیدم و رفتم. اما شاید این بار که به فروشگاه رسیدم برای خودم عروسکی عاشق و قلبی قرمز و چند شکلات خریدم.

    هنوز هم گاهی اتفاقات همزمان به فکر می بردم. همین که این ها را می نوشتم sms  آمد و بازش کردم. نوشته بود:

    «عشق را از دنیا بگیر، آن گاه زمین ما گورستانی بیش نخواهد بود.»

     

    چهاردهم بهمن 87

     



  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده: محمد نیک زاد

  • نظرات دیگران ( )

  • همیشه یا نمی رسیم؛ یا آن گاه می رسیم که دیگر خیلی دیر است. (چهارشنبه 87/11/9 ساعت 9:57 عصر)

    همیشه

    هرگاه

    همه جا

    هرچه خواستم

    هرچه باید بود

    نبود

    نیامد

    نداشتم.

     

    شماری شان می رسیدند اما

    خیلی دیر.

     

    شماری را هم بدست می آوردم اما

    خیلی دیر.

     

    شماری هم می آمدند

    بس که خوانده بودمشان شاید

    اما

    خیلی دیر.

     

    تو را هم می دانم

    ای عشق

    ندارمت

    نیامدی

    نیستی

    نمی رسی

    ...

    تو را هم می دانم

    ای عشق

    نمی آیی

    یا آن گاه می آیی که دیگر اما

    خیلی دیر است.

     

    همیشه

    یا نمی رسیم.

    یا آن گاه می رسیم که دیگر

    خیلی دیر است.

     

     

    پ.ن: آمدم اینجا دیدگاه ها را بخوانم، که با بازخوانی یکی شان نوشتنم گرفت...

    این نخست بار بود که هم اینجا نوشتم.

     

     

    وبلاگ محمد نیک زاد

  • کلمات کلیدی :
  • نویسنده: محمد نیک زاد

  • نظرات دیگران ( )


  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    من درختم...!
    برگی از نوشته ی امروزم!
    سالگرد فروغ
    یادم تو را فراموش
    همیشه یا نمی رسیم؛ یا آن گاه می رسیم که دیگر خیلی دیر است.
    [عناوین آرشیوشده]
  •   بازدیدهای این وبلاگ
  • امروز: 4 بازدید
    دیروز: 2 بازدید
    کل بازدیدها: 22405 بازدید
  •   پیوندهای روزانه
  •   درباره من
  • آدم آباد _ ادم آباد _ عدم آباد
    محمد نیک زاد
    سلام ستاره ی از شب گریخته ی همروز من... اینجا بهانه ای است برای نوشتن برای نشر نوشته هایم و خواندن نوشته های دیگران از آدم آباد پدرمان تا ادم آباد (ادم=هستم) خودمان و تا عدم آباد که می رویم....
  •   لوگوی وبلاگ من
  • آدم آباد _ ادم آباد _ عدم آباد
  •   دسته بندی یادداشت ها
  •   مطالب بایگانی شده
  •   اشتراک در خبرنامه
  •  

  •  لینک دوستان من

  • Click here to join Forough
    با فروغ هم‌راه شوید
    Click here to read Forough e-magazine
    Ç